...من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها , تنها به جرم اینکه
او سر سپرده می خواست , من دل سپرده بودم...
توی این شهر که با بوق سلامت می کنن
عاشق کسی بشی یه لقمه خامت می کنن
روز اول که با یک بقچه پر از عشق اومدی
با خودت گفته بودی شهر رو به نامت می کنن
تو و بی معرفتی؟ خوابش رو هم نمی دیدی!
نمی خوای بشنوی اما بی مرامت می کنن
تو که صد سال یه دفعه حرف دروغ نمی زدی
قسمای دروغ رو تکیه کلامت میکنن
چی بگم، گفته بودی شهر همین جوره که هست
من هم غریب نیستم از این حوالی ام
چادر نشین حاشیة خشکسالی ام
همچون درخت در شب دی ماه زیر برف
از بال و آشیانه و آواز خالی ام
پا بند هیچ ساحل آرام نیستم
موجم ولیک سرکشم و لاابالی ام
کوپال و یال زیور اندام شیر هاست
عریان و سر به زیر چو ببر شمالی ام
آنسوی تر که پای خیالی نمی رسد
من یک صدای گمشدة لایزالی ام
با این همه به دیدنت ای خوب آمدم
شرمنده ام ز عشق ، اگر دست خالی ام
آمد , ولی چه آمدنی ! سرد و خسته بود!
یک لایه غم به چهره سردش نشسته بود
این تُرد با وقار , به یک ضربه می شکست
انگار یک نفر دل او را شکسته بود
- ای وای من ! سلام , چرا این چنین عزیز ؟
... اما سکوت کنج لبش تار بسته بود
بر کوه شانه های بلورین , شلال او
این بار از تهاجم غم دسته دسته بود
- خیر است ! باز سراغ من آمدی!
حدسم درست بود , دوباره شکسته بود
با بارش مدام ندامت , شبیه قبل
مانده بودم تباه , پوسیده
در زمینی سیاه , پوسیده
فکر کردم به آرزویی که
مانده بیرون چاه, پوسیده
سر نهادم به شانه های خودم
بر همان تکیه گاه پوسیده
طبق معمول شستشو دادم
جاده را با نگاه پوسیده
یک نفر با غبار می آمد
ملتهب , مثل ماه پوسیده
یک نفر رنگ عشق , رنگ امید
آبی راه راه پوسیده
داد میزد که اهرمن مرده
دیدمش , بین راه , پوسیده
شاخه زرد سیب را بشکن
دل بکن از گناه پوسیده
برق زد چشمهایم از شادی
پرت کردم کلاه پوسیده...
ناگهان آن نگاه سیمانی
ناگهان قاه قاه پوسیده
یادم آمد هنوز در راهم
بی رمق , بی پناه , پوسیده
باز هم از کنار چشمانم
می چکد آه , آه پوسیده
سرخ می خندیدم ، آسمانی بودم
غنچه ای لبریز از شادمانی بودم
همه بلبل بودند و به لبخندم مست
توی هر مهمانی می شدم دست به دست
تا که آرام آرام گل شاداب شدم
گرم عطر افشانی پیش مهتاب شدم
فصل تابستان بود و هوا خوب و لطیف
شمع و پروانه و من ، همه یکجا و ردیف
واژه خوشبختی ساخت در من خانه
لای هر گلبرگم ، غزلی جانانه
همه جا زیبا بود ، ناگهان باد وزید
در ترنم هایم بوی پاییز رسید
دست باد و سرما برگهایم را کند
ساقه ام کوچک بود دستشان نیرومند
بلبلان دور شدند ، فصل هجرت شده بود
کشتن برگ درخت باز عادت شده بود
ریشه هایم افسوس ول نکرده گِل را
خاطرش حل کرده این همه مشکل را
تا که قدم خم شد ، خم و چسبید زمین
پیر و پژمرده شدم ، قصه ام بود همین