درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« این کار شما تروریسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را بر هم زده. از وقتی که رسیده
نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! »
وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:
«با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند!»
دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم
بابا میون کوچه، افتاده بود رو زمین
مامان هوار میزد، شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد، می زد توی صورتش
قسم می داد بابارو، به فاطمه به جدش
تو رو خدا مرتضی، زشته میون کوچه
بچه داره می بینه، تو رو به جون بچه
بابارو دوره کردن، بچه های محله
بابا یهو دوید زد، توی دیوار با کله
هی تند و تند سرشو، بابا می زد به دیوار
قسم می داد حاجی رو، حاجی گوشیو بردار
نعره های بابا جون، یهو پیچید تو گوشم
الو الو کربلا، جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت، گرفت سر بابارو
بابا با گریه می گفت، کشتند بچه ها رو
بعد مامانو هولش داد، خودش خوابید رو زمین
گفت که: مواظب باشید... خمپاره زد... بخوابین
الو الو کربلا...
کمک می خوام حاجی جون، بچه ها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد، هی سرشو تکون داد.
رو به تماشاچیا... چشماشو بست و جون داد
بعضی تماشا کردن... بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابا فقط امروزو دیدن
درد غربت بابا... نشونه های درده
درد غربت بابا... غنیمت از نبرده
شرافت و خون دل نشونه های مرده
ای اونایی که هنوز دارید بهش می خندید
برای خنده هاتون... دردشو می پسندید
امروزشو نبینید... بابام یه قهرمونه
یه روز به هم می رسیم... بازی داره زمونه
موج بابا... کلیده - قفل دره بستته
یه روز پشیمون می شید که دیگه خیلی دیره
گریه های مادرم یقتونو می گیره
یک :
خدایش با او صحبت کرد ….
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم: اگر تو وقت داشته باشی؟
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
سؤال کردم: چه چیزی درآدمها تو را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد ...
اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند !!!
اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند!!!!
اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند!!
اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند!!!
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند!!
اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند!!
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند!!
اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند!!
یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است!!
اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند!!
اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند!!
اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند!!
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
از وقتی که به من دادی سپاسگذارم ، و افزودم: چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشی آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت...
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ... همیشه ....
دو:
دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند . خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ... خط دومی از هیجان لرزید . خط اولی ..... و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .... من روزها کار می کنم . می توانم خط کنار یک جاده ی متروک شوم ... یا خط کنار یک نردبان . خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت ! چه شغل شاعرانه ای ... !در همین لحظه معلم فریاد زد :
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند ...
و بچه ها تکرار کردند .....
راستی دنیا چه غریبه کار آدماش فریبه واسه کشتن مسیحا هر درختی یه صلیبه دلمون خیلی گرفته س دردمون خیلی بزرگه گرگا تو لباس میشَن هر سگ گله یه گرگه زین و اسبمونو بردن نذارین راهو بدزدن توی این شبای وحشت نکنه ماهو بدزدن ! بعضی یا چه پر ستاره بعضی یا چه بی فروغن بعضی آدما فرشته بعضی آدما دروغن زندگی یه انتخابه میشه خوب بود ، میشه بد بود باید عاشقونه پر زد باید عاشقی بلد بود
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من و قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا آن را در کنا خود حس کنم ... !!!
خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و با هم بودنی مجدانه است؛
عشق ثمرة خیشاوندی دو روح آشناست و اگر این خیشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد،
در طول سالیان هم تحقق نخواهد یافت
===============================================================
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست ، زندگی باید کرد!!!
خشم . بَم . سونامی . سرما . ارگ . آتش . ویران ...
چُنین ارغند . چین بر جبین فکنده . کینه در دل . جراحت .
مرهم است
بر زخم های ِ ژرف پسری ابوالعجایب از دیار نخلستان های خاموش .
زیر پا نهاده همه سوگند
سوگند نهاده همه بر زمین
تاب نمی آورد زمین
قسم خورده .
نیست یکی ، دیوار برای گواهی
نیست یکی ، نخلستان برای شهادت
و نیست محراب ، یکی که بوی علی بدهد .
اما این زمین
گواه حسین است
گوشه گوشه قدم های اوست ، و آن همه ها که نشستند دل را یک صدا به گواهی
گذشتند ...
آن سوست ، متن تاریخ .
این سوست
مردمانی در کلاس درس و تاریخ نشسته
لرزه و آتش و سرما از یاد برده
ورق ها یکجا تهی بر جا گذاشته
به دست باد سپرده ...
تا همیشه در جا می زنند
امتحان عشق را ، و سوگند عاشقانه را ! ...
مگر کدام پروانه از الفت شعله ،پشیمان شد ، که من انکار آینه را ، از آواز آشنای تو باور کنم ؟!
من از همان اول باران بی سؤال ، می دانستم ، باید اتفاقی از گریه ، در راه آسمان باشد ، همه ی همسایگان شب نزدیک به حادثه هم شاهد بودند.
پیش از طلوع آفتاب ، آسمان ابری بود !
من راه خانه ام را گم کرده ام !...... میان راه تنها ،صدای تو ، نشانی ستاره بود که راه را بی دلیل راه ، جسته بودیم !.......
چه حوصله ای !؟......بگو رهایم کنند ..... بگو راه خانه ام را به یاد خواهم آورد !....... می خواهم به جایی دور خیره شوم !....می خواهم سیگاری
بمیرانم!... می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم " آیا از آن همه اتفاق ،من از سر اتفاق ، زنده ام هنوز ؟!"
... دیگر از این همه سلام ضبط شده ، در آداب لاجرم
خسته ام... بیا برویم... آنسوی هر چه حرف و حدیث امروز است ، سکوتی برای آرامش و فراموشی ما، باقیست........
می توانیم ، بدون تکلم خاطره ای ، حتی ، کامل شویم !.... می توانیم دمی در برابر جهان ، به یک واژه ی ساده قناعت کنیم !....من حدس می زنم از
آواز آن همه سال و ماه ،هنوز، بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم!.... من خودم هستم / بی خودی این آینه را رو به روی خاطره نگیر !......
"هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است! ؟....... تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم!"
چرا باید از پس پیراهنی سپید ، هی بی صدا و بی سایه بمیریم ؟!
من خواب دیده ام ، شبی در باران ،برادران دریا به دیدنم می آیند ، اما، دیر است دیگر! .........
من از همان اول باران بی سؤال ، می دانستم ، باید اتفاقی از گریه ، در راه آسمان باشد ، همه ی همسایگان شب نزدیک به حادثه هم شاهد بودند.
پیش از طلوع آفتاب ، آسمان ابری بود !
ما به فال حضرت حافظ و اذان گریه ، زاده می شویم ....... بعد بی جهت می رویم زندگی می کنیم.
من خواب دیده ام :
ما خوابیم و خواب صبحی نیامده ، می بینیم .
مثلا صبح روزی نه چندان دور،.........
نه چندان دور که سر انجام ، در پاسخ به یک سوال ، مجبوریم...... ، مجبوریم ، زاده شویم !.
و زاده می شویم .......زاده می شویم تا جامه های مردگان خویش را به خاطر یکی ، دو زمستان دیگر ......
نگو...!
نگو که دلواپس آسمان و سکوت صنوبر نبوده ای !.....
تو حاضر بودی ،حتی به خاطر یک گلدان تشنه ، با باد بد ،آیند آذر ماه ،آهسته سخن بگویی! .....
نگو که دلواپس بعضی مسائل ساده ،بعضی مسائل معمولی نبوده ای !......
تو حاضر بودی حتی ، به خاطر پرهیز کوچه از سکوت ، با چشم بسته و دل شکسته ، از بن بست گریه بگذری !.....
نگو که دلواپس دفتر نانوشته ی آن همه ترانه ، نبوده ای !....
تو حاضر بودی ،حتی به خاطر یک تبسم ساده ، یک اشاره ی روشن ، هزار بار بی دلیل ، از مشق آن همه شب تیره ، جریمه بنویسی
نگو...!
نگو که دلواپس آسمان و سکوت صنوبر نبوده ای !.....
تو حاضر بودی ،حتی به خاطر یک گلدان تشنه ، با باد بد ،آیند آذر ماه ،آهسته سخن بگویی! .....
نگو که دلواپس بعضی مسائل ساده ،بعضی مسائل معمولی نبوده ای !......
تو حاضر بودی حتی ، به خاطر پرهیز کوچه از سکوت ، با چشم بسته و دل شکسته ، از بن بست گریه بگذری !.....
نگو که دلواپس دفتر نانوشته ی آن همه ترانه ، نبوده ای !....
نگو که دلواپس دفتر نانوشته ی آن همه ترانه ، نبوده ای !....
تو حاضر بودی ،حتی به خاطر یک تبسم ساده ، یک اشاره ی روشن ، هزار بار بی دلیل ، از مشق آن همه شب تیره ، جریمه
شوی!....
نگو که دلواپس ارغوان شکسته و پیله های پر بسته ، نبوده ای !....
تو حاضر بودی حتی ، به خاطر یک پروانه ، در شوق ارغوان ، به سهم خود ، از توت بنان تبر ، ندیده ، ترانه بخوانی!.......
قریب به اتفاق ، من از بیاد آوردن بعضی واژگان معمولی می ترسم .
باران ،همیشه علامت رؤیا نیست .
سایه ، همیشه علامت صنوبر نیست .
و شب ،حتی ربطی به راز داری ستاره ندارد!
قریب به اتفاق ، من از بیاد آوردن بعضی واژگان معمولی می ترسم .
بعد از آن همه اتفاق ، آیا تو اعتماد پروانه را از خواب خار باز خواهی شناخت
بعد از آن همه باد وزیده ، از مقابل ناروا ، مرا به جا می آوری، که آخرین پسین را در باران به خانه باز آمدیم؟!.......
باد بود و سوزن کبود ، که از مقابل ناروا می وزید !..
وقتی به درگاه امن خانه رسیدیم که، باز ماه پرده پوش ، آمده بود بالای دیوار همسایه ، نگاهمان می کرد .....
وقت رها شدن سر انگشت گریه ، از گفت و گوی گیسو بود.............!!
اما دیگر فرصتی برای پشیمانی نبود .
حتی یک حرف مشترک ...
یک راز سر به مهر ....
یک علامت آشنا.......!
چرا از لابه لای این همه چشم ، تنها دو چشم خیس من ، خواب معجزه می بیند !؟
حالا فرض که فاتحانه ، به آن سکوت ساده ، برگشتیم ......
فرض که از آن همه آواز و آدمی ، آوازی هیچ از آدمی نیامد ، با این همه ، وقتی که قرار است باران بیاید ، چرا از لا به لای این همه
همهمه ، سراغ از آن صراحت ساده ،نگیریم ؟!
چرا نرویم زیر سایه ی بید و چرا برای دل دریا و آرامش آسمان ، دعا نکنیم ؟!
چرا تا می شنویم شب است ، هی بی جهت به ستاره بد گمان می شویم ؟!
والله از سر سهو است که سایه هامان به خانه باز نمی آیند!
والله از سر سهو است که سایه هامان به خانه باز نمی آیند!
والله از سر سهو است ، که واژگان ساده از فهم لکنت ما می ترسند....!
...و ما بی جهت به خاطر خواب شب، از ابتدای پسین ، ترسیده ایم ....توی راه علائمی از آمدن، علائمی از علاقه به یک مسافر مغموم
خسته ، دیده اند!
ما بی جهت به خاطر بعضی وقایع نیامده ، از این دقایق بی نشان ، دلگیریم ....توی راه علائمی از ماه ، علائمی از آب و از آواز آدمی
...و بیا به فال گشوده ی این کتاب قدیمی فقط از یک جواب روشن کوتاه...به سهم اندک این علاقه قناعت کنیم....
اگر اشتباه نکنم ؟؟!.....اگر اشتباه نکنم به گمانم دارد یک اتفاق تازه می افتد..............
آیا اتفاقی نیفتاده است؟!......
گوش کن!.....گوش کن!....
همه چیز مرور خواهد شد ، اگر بینا باشی ، خواهی دریافت !....این همه ، پایان روزگار ماست!........
,,,,,
دیگر هیچ گلدانی ، حتی ، به لرزشی از یک دست اعتماد نمی کند!.....
یا حتی هیچ چشمی به لبخنی از عادت، قناعت نمی کند......!
وباز هم می دانم که ممکن است توبه ی گرگ ، واقعا توبه باشد !....
ویا هر سلامی، عاری از نشانی طمع باشد ........!
حالا خودت قضاوت کن !... دوست یا دشمن ....! نیمه ی پر یا خالی؟! اعتماد یا شک؟!
وای چقدر علامت سؤال؟!...........
حالا بیا بگذریم ....باز هم بسان تمام لحظاتی که به هیچ از پیشان گذر کردیم ، بگذریم.....
شاید !...شاید در آن دور دست گمشده هایمان جوابی از این همه علامت سوال دریابیم .....!؟
به دشواری تحمل لحظه های بر باد رفته ی مان بیندیش .....!
همانطور که من هنوز هم در همین حوالی غریب وهمین ساعات آشنا ، هی آهسته با خود نجوا می کنم.....هی آهسته رو به
سوی سایه سار درختان بید روی همان نیمکت چشم انتظار ؛خیره می شوم ....
همان نیمکت که سر آغازو سرانجام قصه ی ما بود!
همان که هنوز ، معبد ستایندگان معشوقه است ....هنوز جایگاه امنی رو به روی خورشید خسته، برای گریستن ،
اعتراف به مخفی ترین ترانه های مگو و نام های مردگان است.....
همان که هنوز، هنگام گذر از کنارش، قدم هایم را بی اختیار به سوی خود می کشاند...
همان جا که انگار آواز عزیزی از دریا شنیده می شود.....
همان که.....!
دیگر همه چیز تمام شد!.....
دیگر همه چیز تمام شد ...و من تمام آن روزهای خیالی را در صندوقچه ی خاطراتم پنهان خواهم کرد ....
حالا فقط گاهی به عقب بر می گردم و بخاطر تمام حماقت هایم با صدای بلند می خندم .... و می دانم قصه ی
ابلهانه ی ما چیزی جز بازی کودکانه نبوده است .....
حالا دیگر تپش قلبی ،حتی از سوی تو، برایم بی معنی ست ......
حالا دیگر مدت هاست که به تو ، به حرفها ، لبخند ها و چشمان به ظاهر معصومت، نیندیشیده ام ....
حتی اگر هر روز و هر ساعت و هر لحظه ، آن سوتر از کمانه ی آبهای دور و هوای نزدیک ، سمت هم آغوشی سایه و
آسمان بلند ، در پس آستین پر سؤال خود ، آهسته گریه کنی!.....
حالا دیگر تمام چراغ ها شکسته و تمام قاصدان مرده اند ....
حالا دیگر من به فراموشی مبتلا گشته ام و هیچ طبیبی هم درمانی از آنهمه ، درس های خود ،به یاد نمی آورد ....
حالا دیگر نام تمام کسانم را از یاد برده ام .... حتی اسامی آسان نزدیکانم را....
حالا دیگر نشانی دریا و ایستگاه قرار و طعم بوسه را حتی ، به یاد نمی آورم....
کاش بر خطوط باران نخورده ی آن لطیفه ی تلخ، روی آن دیوار باغ رویایی ،که نوشته شده بود :
"پیش از رسیدن به پل، مسیر خود را مشخص کنید!"
اندکی تأمل می کردیم.....
حالا نا چارم بگویم، دیگر از هیچ ترمز نا بهنگامی، آشفته نمی شوم !....
حالا دیگر بیدارم! ... بیدار بیدار! .... و اطمینان دارم به گفته هایم.....
دیگر هرگز از خود سوال نخواهم کرد ،پس کی می شود شبی دوباره باز آیی!.....
دیگر به تو نخواهم اندیشید..... دیگر از آن خاطره ی خواب آخر خرداد، حتی، نشانی هم، نخواهم گرفت.....
حالا دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست ... حتی تو ....!
به راستی چه فرقی دارد، وقتی دیگر، چیزی هیچ، برای کلمه ، برای آدمی، برای آینه ..... فرقی نکند؟!
با آنکه مدت هاست اسامی آشنای بسیاری
از یاد باد و از خواب خانه و
از کو کجای کوچه رفته اند،
اما با این همه ، هنوز
ما با خاطرات همان ترانه های عریانیمان در باد
باز از خواب خانه، به کوکنار کوچه می آییم .
به کوکنار کوچه می آییم
نامها ،نشانی ها ، آدم ها و دیوار ها را می نگریم ،
بعد هم مطمئنا خسته می شویم .........
من که می دانم این تو بودی که دیشب تا همین صبح گریه و دعا،
بالای سرم بیدار نشسته بودی !
غمگین بودی .... نادم می نمودی.....
غمگین و آزرده از پی اسمی آشنا ......
ولی من،
دیگر نه در کوچه می مانم و
نه به خواب خانه بر می گردم ،
پاک خسته ام از حرف گریه ، از خواب آدمی ،
دیگر هیچ علاقه ای به التفات آینه ندارم
حتی به فهم سکوت ، به صحبت سنگ ،
به بود ، به نبود ، به هر چه همین حدود ،
فقط می خواهم کمی ...!