نفس در هوای تو کش می خواهد
که ببلعد همه تازگی را .. همه سردی را ..
چه خوردنی شده ای از چند وقتیست ؟!
یکی برای یافتن خود به همسایه رو می کند و دیگری برای گم کردن خود ..
نا دوستی ِ شما با خویشتن ، تنهایی را برای شما زندان می کند
هر ثانیه که میگذرد چیزی از تو را با خود میبرد زمان غارتگر غریبی است هر چه را هست بی اجازه میبرد و تنها یک چیز را همیشه فراموش میکند حس دوست داشتن تو را............
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.
اگر فرصت بود کیمیایی تو مرا طلا میکرد اما فرصت نبود
تو رفتی من طلا نشدم و کسی راز کیمیایی تو را نفهمید
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت
این منم چون گل پرپر که نشستم سر راهت
تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم
اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم
اگه عاشقی یه درد، چه کسی آن درد رو ندیده
تو بگو کدوم عاشق، رنج دوری نکشیده
اگه عاشقی گناه، ما همه غرق گناهیم
میون این همه آدم، یه غریب و بی پناهیم
تو ببین به جرم عشقت، پرپروازم بستند
تو ندیدی من مغرور چه بی صدا شکستم
چه بگم وقتی که عاشق، زخمی تیغ هلاکه
همه بال و پر زدناش رقص مرگی روی خاک
برای پاک کردن کتاب ها کافیست آنها را باز نکنیم آدم ها هم همین طور ،
برای محو کردنشان کافیست ، هرگز با آنها صحبت نکنیم ...
هیچ گاه نمی شود
شعر شعرهای شیدایی تو را فهمید
وتو
هیچ گاه نمی توانی
صدای ساکت شعر های مرا بشنوی
نه شعور تو
و نه صدای ساکت من
تنها ما
ما دو کلمه ایم
که باید به هم معنا دهیم
ما مثل دو برادریم
که پنجره ئ اطاقشان را
با هم تقسیم می کنند
بدون انکه از پنجره هیچ بدانند
ویکی بیشتر از دیگری پنجره می گیرد
بدون انکه از پنجره هیچ بداند
وشاید
یکی برای چند روزی
از دیگری
پنجره اش را قرض کند
بدون انکه از پنجره هیچ بداند
و سال ها بعد
پنجره این مفهوم ساده ئ بی الایش را گم خواهد کرد
پنجره که نباید برای این باشد
تا بستر عفاف دو همزاد را ببینیم
بدون انکه از پنجره هیچ بدانیم
نباید تنها برای این باشد
تا برف ها را
باران ها
وافتاب ها را
بفهمیم
بدون انکه از پنجره هیچ بدانیم
من می ترسم !
من می ترسم!
از روزی که
پنجره هارا همه دیوار بگیرد
بی انکه
بناها از پنجره هیچ بدانند
من می ترسم
از روزی که
نه هیچ پنجره باشد و
نه هیچ درخت
من می ترسم
از روزی که گل ها را
تنها با لامپ های فلورسنت رشد دهند
و ترانه های خورشیدی یک شاعر
دفن شود
واز این درخت های بدون اکسیژن
تنها مداد اویزان باشدو
تخته سیاه
ولی مداد بی شاعر به چه کار اید
من می ترسم
از روزی که
پنجره ها پر از دیوار باشد
واسمان گم شود
وشاعر گم شود
صدای شعرهای من
وشعور شعرهای تو گم شود
همه شاعران گم شوند
یک دل دریایی
وجهان گم شود .
دیگر نه اهنگران
نه پنجره سازان به کار ایند
وتنها میله های صاف موازی
برای زندان هایی
که شاعران در ان زندانی اند
پنجره نام گیرد
و چشم های بارانی من
تمام شوند
ودیگر دست های دریایی تو را
پس ندهند
وهر چقدر
پاهایمان
دست ها یمان
وچشم ها یمان
را بگیریم
دیگر اصالت شاعری مان
باز نگردد
وباید
تنها گریستن دانشمندان را
که دیوار ها را می گریند دید
وجهان بی شاعر را
وجهان بی تو ومن را فهمید
دوستی را
که پشت میله ها حبس شده را فهمید
ولی برای دست یافتن
به یک دوست
به یک همسایه
حتی اگر شده
باید دیوار چین را هم خراب کرد
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزهارا با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اینکه
او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم
یک عمر می شد اری در ذره ایی بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در ان هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد :
کاش ان غروب هارا از یاد برده بودم