بحر طویل

 

سلام

بارالاها، اَحدا، لَم یزلا، ای که تویی خالق هر پَست وفرازا ، نبود جز تو کسی در نظرم وقت نمازا ،که کنم عرض نیازا، تو دهی روزی هر اُردَک و غازا، تو دهی رزق به هر گرگ وسگ و ماهی و بوزینه و خوک و شتر وگاو وپلنگ وخر و فیل و مگس و پشه و گنجشک وکلاغ و زغن ومورچه و اسب و بز و میش و وزق وخرس وگرازا، تو‌رحیمی، تو‌کریمی، تو‌خبیری، تو‌بصیری، توعلیمی، توسلیمی، توخدایی زِ همه خلق جدایی تو انیس دل مایی، تو همان رازق محبوب قدیمی ولی افسوس که این بنده تو، بنده شرمنده تو،  هر چه زنم داد، کنم ناله و فریاد، گلویم بکند باد، از این بنده مفلس نکنی یاد، نَسازی دل من شاد،  به حرفم ندهی گوش که کردی تو مرا پاک فراموش، تو گویی نبود حرمت من پیش تو اندازه یک موش. من از دست تو پیوسته خورم جوش، پس از خوردن هر جوش شوم یکسَره مدهوش و شود حال من غَمزده مغشوش، که دارم همه شب زانوی غم بنده در آغوش، از این رو که پس از خدمت سی ساله که این بنده دل‌خسته شدم باز نشسته، همه جا راه به روی من مفلوک ببسته، ز چپ و راست طلبکار سمج از همه جانب به کمین من بیچاره نشسته، دل من سخت شکسته، که پس انداز ندارم، نه پس انداز ندارم که دو تا «غاز» ندارم، زِ پِی پختن دمپُختک و آش و کته من گاز ندارم، غرض این بنده در این شهر دلی باز ندارم، ز پی گفتن درد دل خود همدم هم راز ندارم، تو هم ای خالق من، رازق من، دکتر من، حاذق من، هیچ نگویی که در این شهر پر از وِلوِله و غُلغُله، این شهر گرانی که بود سیب زمینی گرانتر ز طلا، نبود هیچ کسی فکرکسی نیست یکی حامی  فریاد رسی، بندهِ، مَن با همه بیکاری‌ و بیماری و صد گونه گرفتاری و بی پولی و سختی چه کنم؟ با زن فرزند چه خاکی بر سرخرجی روزانه بریزم زکجا آورد این پول کلان را که دهم دست حسین و حسن و احمد و حاجی تقی و مشهدی عباس و حبیب و رجب وحاجی نبی یا دِگَری یا ز کجا آورم این پول، زِ بازار خَرَم فَرش و مِس و کاسه و تَشت و لگن و قند و قماش وشکر و نفت و برنج و کُلَه و پیرهن و روسری و چادر و جوراب و کت وکفش و قبا را؟ کِردِگارا تو خداوند جهانی، به یقین واقف اسرار نهانی، همه جا حامی هر پیرو جوانی، تو همانی که توانی دو جهان را به یکی قوطی کبریت چِپانی، تو توانی دل ما شاد کنی، خانة ما از کَرَم آباد کنی، خاطر ما را زِ غَم آزاد کنی، بر همه کس خانه دهی، بی چَک و بی چانه دهی، قُدرتَت  هست که آنرا بدهی یا ندهی، پول فراوان بدهی قند و قماش و شکر و نان بدهی، هم سرو سامان بدهی، آنچه که خواهد دل ما آن بدهی، تا بتوانیم فراهم بنماییم همه قوت و غذا تا بِدر آریم شکم را زِ عزا، خوب بپوشیم و بنوشیم و بجوشیم و بکوشیم که تا بر دگران فخر فروشیم و نباشیم از آن مردم بیچاره و آواره و بیکاره و درمانده و وامانده که محتاج به نان شب خویشند و پریشند، الهی تو بده ثروت بسیار به این بنده شرمنده که باغی بخرم در ونک وخانة زیبای قشنگی وسط باغ بسازم که در آنجا گل و گلخانه و استخر و وسایل، همه آماده شود، یک شَبه ترتیب همه کار در آن داده شود، «مثل کسانی که به ناگاه در این شهر رسیدند به پول و پَله وباغ و حشم، صاحب املاک فراوان شده، دارای زَر و سیم و مقام و خدم و حشمت بسیار شدند...» مَرا نیز تو از هیچ رسان بر همه چیز؛ ای لَقا، قادر مطلق ولی این را به حضور تو کنم عرض، که این عرض بر این بنده بود فرض، که بر عکس روال دِگران بنده در این دار فنا مال حلال از تو همی خواهم و خواهم که ببخشی زِ کَرَم پول «حلالی» که رَوَم سوی اروپا پِیِ تفریح به میلان و رُم ولندن و پاریس و کپنهاک و پوداسپت و رتردام و مونیخ و وین و لیسبُن و هامبورگ و ژِنِو، تا سر فرست بخورم آب و هوا را ...

 

سلام ببخشید که یه مدت چیزی ننوشتم

دلم براش تنگ شده بود، دوست داشتم دوباره تو چشمهای آبیش غرق بشم هر چند با زحمت می شد اون چشم های پر نورش را از پشت اون عینک های ته استکانی دید. لباسهام را پوشیدم و رفتم جای همیشگی. یه پارک کوچیک دوتا خیابون بالاتر، یه حوض داشت که دور تا دورش صندلی بود. روی صندلی همیشگی نشسته بود، صندلی که عصر ها رو به غروب بود. وقتی ازش می پرسیدند چرا اینجا میشینه می گفت :
-خورشید وقتی می خواد بخوابه خودش را آرایش می کنه و من دوست دارم ببینمش.
طبق معمول داشت جدول حل میکرد. آروم نشستم کنارش
، اصلاً متوجه نشد. گردنم را دراز کردم ببینم جدول امروزش چی بود. بالای جدول نوشته بود جدولِ اسرارِ زندگی !!! بیشتر کنجکاو شدم ببینم چی هست. شروع کرد به خوندن و جواب دادن ...
۱- بهترین هدیه واسه یه دوست(۴ حرفی)
جواب داد : محبت
۲- کمیاب و قیمتی (۵ حرفی)
جواب داد : عاطفه
۳-کوتاه ولی ماندنی(۴حرفی)
جواب داد : نگاه
۴-میوه ی درخت دلبستگی(۵ حرفی)
جواب داد : جدایی
۵- آخرین داستان نوشتهء عقل(۷حرفی)
جواب داد : دیوانگی
۶-زیباترین گلِ باغ دوستی (۳حرفی)
جواب نداد ؟!
دستاش شروع کرد به لرزیدن
، فقط نوشت ع و دیگه ادامه نداد. قلم از دستش افتاد، روزنامه را گذاشت روی نیمکت، عینکاش را در آورد و گذاشت روی روزنامه. بلند شد و قدم زنان دور شد...
روزنامه و عینکش را برداشتم و برگشتم خونه شب با خودم خیلی فکر کردم تا بتونم جواب اون سوالی را که نیمه تمام نوشت پیدا کنم ولی نتونستم. با خودم گفتم فردا که میرم عینکش را بهش بدم ازش می پرسم .
از اون روز سالهاست که میگذره ولی نمی دونم چرا دیگه نمیاد باهم غروب را تماشا کنیم...نمی دونم بدون عینکش می تونه ببینه یا نه ...
حالا من موندم و یه دنیا سوال و یه امانتی !!!