نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی


برای لحظه ای حتی به فکردیگری باشی

نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند

نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند

نمی خواهم که نقش چهره ای در خاطرت ماند

نمی خواهم نگاهی بر نگاه پاکت درآویزد

نمی خواهم کسی یادت شود در راه این هستی

نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی

نمی خواهم میان ما جدایی سایه اندازد

خیال دیگری بنیان عشق ما را براندازد

نمی خواهم، نمی خواهم به جز من یار کسی باشی

گل نازم نمی خواهم ...

یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر آبادی است 
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب

غوک ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی

کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها
و بیابان پیداست
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست
سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست

نیمه شب با ید باشد
دب آکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبی نیست ، روز آبی بود
یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم
طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب
یاد من باشد ، هر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب در آرم
یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم
یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است

با درون سوخته دارم سخن!!

دود می خیزد ز خلوتگاه من.
کَس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.
بر تن دیوارها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان ،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.
تیرگی پا می کشد از بام ها :
صبح می خندد به راه شهر من.
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.

بهشت و جهنم


درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

« این کار شما تروریسم خالص است! »

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید:  چه شده ؟

شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را بر هم زده. از وقتی که رسیده

نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! »

 وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:

 «با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند!»

جنون جنگ

 

دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم
بابا میون کوچه، افتاده بود رو زمین
مامان هوار میزد، شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد، می زد توی صورتش
قسم می داد بابارو، به فاطمه به جدش
تو رو خدا مرتضی، زشته میون کوچه
بچه داره می بینه، تو رو به جون بچه
بابارو دوره کردن، بچه های محله
بابا یهو دوید زد، توی دیوار با کله
هی تند و تند سرشو، بابا می زد به دیوار
قسم می داد حاجی رو، حاجی گوشیو بردار
نعره های بابا جون، یهو پیچید تو گوشم
الو الو کربلا، جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت، گرفت سر بابارو
بابا با گریه می گفت، کشتند بچه ها رو
بعد مامانو هولش داد، خودش خوابید رو زمین
گفت که: مواظب باشید... خمپاره زد... بخوابین
الو الو کربلا...
کمک می خوام حاجی جون، بچه ها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد، هی سرشو تکون داد.
رو به تماشاچیا... چشماشو بست و جون داد
بعضی تماشا کردن... بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابا فقط امروزو دیدن
درد غربت بابا... نشونه های درده
درد غربت بابا... غنیمت از نبرده
شرافت و خون دل نشونه های مرده
ای اونایی که هنوز دارید بهش می خندید
برای خنده هاتون... دردشو می پسندید
امروزشو نبینید... بابام یه قهرمونه
یه روز به هم می رسیم... بازی داره زمونه
موج بابا... کلیده - قفل دره بستته
یه روز پشیمون می شید که دیگه خیلی دیره
گریه های مادرم یقتونو می گیره

دو داستان!


یک :

خدایش با او صحبت کرد ….

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم: اگر تو وقت داشته باشی؟

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
 زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟ 

 سؤال کردم: چه چیزی درآدمها تو را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد ...
 
اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند !!!
اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند!!!!
اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند!!
اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند!!!

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
 
اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند!!
اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند!!
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند!!
 
اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند!!
 یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است!!
 
اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند!!
 اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند!!
 اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند!!

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
 
از وقتی که به من دادی سپاسگذارم ، و افزودم: چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشی آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت...
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ...  همیشه   ....

دو:

دو خط موازی ...

دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند . خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ... خط دومی از هیجان لرزید . خط اولی ..... و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .... من روزها کار می کنم . می توانم خط کنار یک جاده ی متروک شوم ... یا خط کنار یک نردبان . خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت ! چه شغل شاعرانه ای ... !‌در همین لحظه معلم فریاد زد :
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند ...
و بچه ها تکرار کردند .....


راستی دنیا چه غریبه کار آدماش فریبه واسه کشتن مسیحا هر درختی یه صلیبه دلمون خیلی گرفته س دردمون خیلی بزرگه گرگا تو لباس میشَن هر سگ گله یه گرگه زین و اسبمونو  بردن نذارین راهو بدزدن توی این شبای وحشت نکنه ماهو بدزدن ! بعضی یا چه پر ستاره بعضی یا چه بی فروغن بعضی آدما فرشته بعضی آدما دروغن زندگی یه انتخابه میشه خوب بود ، میشه بد بود باید عاشقونه پر زد باید عاشقی بلد بود
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من و قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا آن را در کنا خود حس کنم ... !!!