شقایق آخرین عاشق تو بودی

سلام میدونم قرار نبود من به این زودی ها بیام فقط اومدم تا یه قصه بگم ازعشق


شقایق آخرین عاشق تو بودی

ارکستر «هتل آنا» شروع به نواختن میکند. همان اول بوی موزیک بلند میشود. تو یادت می‌افتد که چقدر «شقایق» را دوست داری. «مهرزاد» تو را یادخواننده سالهای دور می‌اندازد. «شقایق» را نمیشود شنید و اشک نریخت. صدایی لرزان و محزون که انگار وقوع فاجعه‌ای را خبر می‌دهد.

بند اول شقایق را که بشنوی دیگر تردیدی نداری که شعر اثر ایرج جنتی عطایی است. آخر مگر کس دیگری میتواند شقایق را اینطوری روایت کند؟ تقویم اگر وارونه ورق بخورد من برمی‌گردم به بیست و چند سال پیش و در خانه کوچک «ایرج» کنار «آرمیک» و «داریوش» می‌نشینم. اینجا فقط ترانه میشنوی و دیگر هیچ! اصلاً مگر چیر دیگری هم در این دنیا هست که بشود از آن حرف زد؟ آرمیک جوان است و پرشور. دلش می‌خواهد گیتارش را بردارد و همین «با هم بودن» ها را به ملودی تبدیل کند. انگار «آرمیک» می‌داند فرصت عاشقی خیلی کم است. ناخن‌های آرمیک روی گیتار می‌رقصند. لبخند رضایت را می‌شود در صورت آواز‌خوان دید. در باز می‌شود. قصه گوی آهنگ‌های عاشقانه و «ابر شلوار پوش» باران عشق از راه رسید. هنوز جلد و جوان بود. ناصر چشم آذر را میگویم. مردی که ملودی‌ها در دست‌هایش گل می‌دادند. از راه رسید، نرسیده سر آواز‌خوان شهر داد زد: چرا «سال دوهزار» این همه بد تنظیم شده است؟ من شک ندارم که «ناصر» فرید زلاند را بسیار دوست دارد. این را ایرج و آرمیک و آواز‌خوان هم می دانستند. اما «ناصر» وقتی از کار حرفه‌ای همه رفاقت‌ها را پشت در می‌گذاشت.

«داریوش» لبخندی زد و گفت کاری به تنظیم «سال دوهزار» ندارد، اما شهر این کار دیوانه‌اش می‌کند. ما همه می‌دانستیم که شعر سال دو هزار سروده ترانه‌سرای عاشق شهر است. «چشم آذر» هنوز به هم ریخته و عصبانی است. می‌گوید: «تنظیم این کار خیلی نقص دارد. آخر چرا دقت نمیکنی؟» آرمیک زیر لب زمزمه می‌کند «تو هیچوقت تمام نمی‌شوی ناصر!»

در دفتر ورق خورده خاطرات گستاخی میکنم و از آواز‌خوان شهر می‌پرسم: بچه‌های نسل من شقایق را دوست دارند. راستی این شقایق گل کدام چمن است؟

داریوش دست و پایش را گم می‌کند. سیگاری آتش می‌زند و می‌گوید: می‌دانی قصه ناکامی نسا مرا می‌پرسی؟

من می‌دانستم. این را از نگاه بی‌رنگ ناصر چشم آذر دل شکسته، آرمیک و دست های لرزان آواز‌خوان شهر فهمیدم. بغض گلوی راوی «مصلوب» را فشار می‌دهد. ایرج به کمکش می‌آید و قصه را آغاز می‌کند.

«نامه‌ای برای داریوش می‌آید. نامه‌ایعجیب و غیر منتظره. نامه ‌ای از یکی از بیمارستان‌های تهران.دختر بچه‌ای که به خواننده محبوب خود علاقه دیوانه ‌واری دارد از آخرین آرزویش نوشته است. آخرین آرزو که مثل آخرین برگ درخت پاییزی در نسیم تاب می‌خورد. داریوش از خواندن نامه کلافه می‌شود. دلش می‌خواهد خیلی زود کارهای روزانه‌اش تمام شود تا به عیادت شقایق برود. آخه آخرین آرزوی شقایق که با هیولای سرطان پنجه در انداخته، دیدن خواننده محبوبش است. حالا شب شده و ستاره ها در آسمان تهران سو‌سو می‌زنند. چشم «شقایق» همینطور به در اتاق کوچکش در بیمارستان دوخته شده است تا «او» بیاید. اما «او» را دستگیر کرده‌اند. به‌خاطر اینکه خوانده بود «دنیای زندونی دیواره – زندونی از دیوار بیزاره»

«شهیار» را هم آورده بودند. «بهروز به‌نژاد» هم بود. بهانه رژیم آهنگ «بوی گندم» بود که ترانه‌اش را شهیار سر داده بود. حالا همه در کنج سلول نشسته‌اند. فقط خدا می‌داند که در دل «آواز‌خوان» چه می‌گذرد.

ایرج هم نمی‌تواند قصه را ادامه بدهد. نگاهی به آرمیک می‌اندازد و می‌گوید: حالا نوبت تُست. آرمیک گیتارش را بر می‌دارد و پیش درآمد آهنگ شقایق را می‌نوازد. حالا می‌فهمم چرا آن بزرگ گفته «هرجا که سخن تمام می‌شود موسیقی آغاز میشود» حال همه بد است. نه ایرج می‌تواند چیزی بگوید و نه آرمیک. حتی صدای «ناصر چشم آذر» هم در نمی‌آید. «داریوش» هم که فقط بلد است بغض کند. می‌خواستم به آواز‌خوان بگویم: مگر «تمام بغض قناری‌ها صداتو ترسونده؟» اما چیزی نگفتم.

چشم هایم را که بستم شقایق را روی تخت بیمارستان دیدم که با ترانه‌ای نرم به خواب قصه‌ها فرو رفته است. پرده‌های اتاق پولکی از ستاره دارد. «شقایق خوابیده است بی‌آنکه بداند قرار است افسانه مردم شود، «داریوش» پنجه در دیوار زندان انداخته است. دلش برای دوست کوچک و نادیده‌اش پر‌پر میزند. اما دیوار خیلی بلند است. داریوش تنها می‌تواند «فریاد» بزند. به سکوت تن ندهد تا بی کفن نمیرد. حالا سلول را استودیویی تبدیل کرده‌اند. همه با هم آواز می‌خوانند: «هوای قفس کشنده، بیرون پر از درنده، کجا بره پرنده؟»

پرنده جایی برای رفتن ندارد. زیر باران می‌ماند تا بال‌هایش خیس شود. مثل ماهی از آب بیرون افتاده تقلا میکند تا زنده بماند. از داریوش و شقایق حرف میزنم. شقایق ساقه‌های نازکی دارد. در کوچه باد می‌آید. مقاومت شقایق درهم می‌شکند.

جای ناخن‌هایی بر دیوار تمام زندانها، یعنی دردهایی که هیچکس آنها را نمی‌بیند.

                اشک از چشمهای ایرج جاری می‌شود. با صدایی لرزان ادامه قصه را می‌گوید: پای داریوش که به بیرون زندان می‌رسد سراسیمه با بیمارستان میرود. در راه دعا می‌کند که کاش شقایق از شاخه چیده نشده باشد. سر راه به گلفروشی می‌رود تا با دامنی شقایق با دیدار دوستش برود. در بیمارستان همه از او امضاء می‌خواهند. هر کس آرزو دارد عکسی به یادگار با خواننده مشهور بگیرد. اما داریوش سرگشته و حیران به دنبال شقایق می‌گردد. اتاق شقایق همین‌جاست. همین‌جا که پنجره‌ای رو به درختان سبز دارد. اما شقایق روی تخت نیست. تمام فضای اتاق از بوی شقایق پر شده‌ است اما شقایق نیست. داریوش جرات ندارد چیزی از پرستار بپرسد. اما نگاه حتی اینجا سخن میگوید. نگاه پرستار جوان همه چیز را می‌گوید. حدس خواننده درست است. شقایق دیگر هیچ آرزویی ندارد. داریوش سر به دیوار اتاق بیمارستان میگذارد و اشک می‌ریزد.

                جرات ندارم چیزی بپرسم. «ناصر چشم آذر»به گل‌های قرمز قالی چشم دوخته است. آرمیک در اتاق بغلی اشک‌هایش را دفن می‌کند. ایرج جنتی عطایی دستهایش را در هم کلاف می‌کند و داریوش به سقف خیره می‌ماند.

دلم می‌خواهد شقایق با بهار امسال برگردد و همه را غافلگیر کند. دلم می‌خواهد وقتی داریوش به اتاق بیمارستان آمد شقایق چشمهایش را باز کند و به او لبخند بزند. آرزو دارم شقایق به آرزوی معصومانه‌اش برسد. دلم میخواهد این‌همه اشک را یکجا بنویسم. اینها که روبه‌روی من نشسته‌اند پیش از این «یاور همیشه مومن» را ساخته‌اند. آهنگ‌های خوب سرزمین من یادگاری قشنگ همین‌هاست.

                حالا «ناصر چشم آذر» اینجا مانده است تا هر شب جمه روی مزار شقایق شمع روشن کند. «داریوش و آرمیک و ایرج» هم شب‌های سرد زیادی را با تنور یاد شقایق گرم می‌کنند.

                خدای من! چه می‌گویم! مگر آخرین آرزوی شقایق خواننده محبوبش نبود؟ مگر نمی‌خواست در صدای او جاودان بماند؟ مگر شقایق همین «زنده بودن» را نمی‌خواست؟ مگر نمی‌خواست «باشد» و همه بگویند: «تا شقایق هست. زندگی باید کرد؟!»

                به داریوش می‌گویم: مگر نه اینکه شقایق آرزو داشت تو را ببیند؟! باور کن حقیقت دارد. شقایق پیش از اینکه پلک‌هایش را برای همیشه ببندد تو را دیده است. مگر لبخندش را ندیدی؟ من شک ندارم شقایق پیش از خواب همیشگی تو را دیده است که فروتنانه به دیدارش آمده‌ای و با مهربانی دستهای سپیدش را بوسیده‌ای. آن وقت نشسته‌ای کنار تختش و برایش آهنگ جدیدت را خوانده‌ای. شقایق خوب یادش هست که آن‌روز این ترانه را خوانده بودی

                لالا میگم برات خوابت نمی‌آد

                بزرگت میکنم یادت نمی‌آد

                آنوقت موهای بلندش را نوازش کرده‌ای تا شقایق بدون هیچ آرزویی چشم‌هایش را ببندد و به خواب قصه‌ها فرو برود.

                اینها را گفتم و ساکت شدم اما نگاه داریوش انگار با سقف اتاق گره خورده بود.

                ایرج توان حرف زدن ندارد. داریوش با صدای گرم و خش‌دارش حرف‌های ایرج را تمام می‌کند:

                « حالم اصلاً خوب نبود. انگار قلبم را از جا کنده بودند. دختری تنها آرزویش را در من خلاصه کرده بود و من مثل همیشه دیر رسیده بودم. عصر همان روز از خانه به خیابان زدم. باران می‌بارید. خیابان‌ها خلوت بودند. داشتم قدم میزدم و به آرزوهایی فکر میکردم که چقدر ساده خاک می‌شوند. دلم میخواست «شقایق» می‌فهمید که آرزویش زندانی است. کاش می‌دانست که خواننده محبوبش هم آرزوهایی دارد. مثلاً آرزو داشت پرنده باشد تا از لابه‌لای میله‌های زندان بیرون بیاید و کنار تخت دوست بیمارش «شقایق» بنشیند. دلم می‌خواست نیامدن را به حساب بی‌معرفتی نگذارد. به گلفروشی که رسیدم یک دسته گل شقایق خریدم. به خانه ایرج رفتم ...» کافی بود ایرج فقط یک نگاه به صورت داریوش بیاندازد تا همه چیز را حدس بزند. او را در آغوش کشید و گفت: شقایق پر‌پر شد؟

                رعد و برق آسمان را دیوانه کرده بود و گنجشک‌ها یکی ‌یکی از شاخه چیده می‌شدند. ایرج کاغذ سفید را از روی طاقچه برداشت و نوشت:

دلم مثل دلت خونه شقایق

چشام دریای بارونه شقایق

مثه مردن می‌مونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق

آرزوی قشنگ «شقایق» داشت کم‌کم برآورده می‌شد. داریوش با هیجان کاغذ را از دست ایرج گرفت. باورش نمی‌شد. این همان طوفانی بود که خواننده شهر انتظارش را می‌کشید. ایرج یک بار دیگر روی دست همه ترانه سراها بلند شده بود. داریوش ملتمسانه گفت: ایرج جان! تو را به جان عزیزت همینطوری ادامه بده. ایرج نشست و هم‌صدای رعد و طوفان نوشت و نوشت تا شقایق به‌دنیا آمد. از همان لحظه دیگر کسی مرگ هیچ شقایقی را باور نکرد. شقایق در شعر ایرج جان گرفت. قد کشید. عاشق شد و دنیا را نیز عاشق کرد.

فردای آن روز در استودیو هم باران می‌بارید. داریوش نمی‌توانست بخواند. صدا بردار حیران مانده بود. تنها می‌توانست هق هق آواز‌خوان محبوب شهر را ضبط کند. ایرج شانه‌های آواز‌خوان را بوسید. به نرمی گفت: داریوش جان! به «شقایق» فکر کن که منتظر برآورده شدن آرزوی قشنگش به تو نگاه میکند. داریوش بغضش را خورد. شقایق را خواند. جانسوز و عالی هم خواند. شقایق از پشت شیشه استودیو به او لبخند می‌زد. برای آواز‌خوان دستی تکان داد تا راهی «دشت خدا» شود.

چند روز بعد شقایق تمام ایران را غافلگیر کرد. هرکس از شقایق افسانه‌ای می‌ساخت. شقایق به آرزویش رسیده بود. مادر شقایق خوشحال بود که دخترش به زندگی برگشته است. جعبه خرما را از روی میز برداشت و روبان مشکی را از قاب عکس دخترش جدا کرد. چشم‌های قشنگش را بوسید و کلید ضبط را فشار داد. حالا این داریوش بود که به عشق شقایق می‌خواند.

دلم مثل دلت خون شقایق چشام دریای بارونه شقایق

مثه مردن میمونه دل بریدن ولی دل بستن آسونه شقایق

شقایق درد من یکی دوتا نیست آخه درد من از بیگانه‌ها نیست

کسی خشکیده خون من رو دستاش که حتی یک نفس از من جدا نیست

شقایق آی شقایق گل همیشه عاشق

شقایق اینجا من خیلی غریبم آخه اینجا کسی عاشق نمیشه

اسیر قفل سنگین سکوته لبی که قصه گو بوده همیشه

شقایق آخرین عاشق تو بودی تو مردی و پس از تو عاشقی مرد

تو را آخر سراب عشق و حسرت ته گل‌خونه‌های بی کسی برد

شقایق آی شقایق گل همیشه عاشق

دویدم و دویدم و دویدم به شهرای پر از قصه رسیدم

گره زد سرنوشتامون‌و تقدیر ولی ما عاقبت از هم بریدیم

شقایق جای تو دشت خدا بود نه تو گلدون نه توی قصه‌ها بود

حالا از تو فقط این مونده باقی که سالار تموم عاشقایی

شقایق آی شقایق گل همیشه عاشق