باز کن پنجره را

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،

باز بر می گردم...

و صدا می زنم :

       « آی!

       باز کن پنجره را،

       باز کن پنجره! باز آمده ام!

       من پس از رفتنها... رفتنها...

       با چه شور و چه شتاب،

       در دلم شوق تو، باز آمده ام!

 

داستانها دارم،

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو...

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو...

بی تو می رفتم... تنها... تنها!

و صبوری مرا،

کوه تحسین می کرد.

 

من اگر سوی تو بر می گردم،

دست من خالی نیست!

کاروانهای محبت با خویش

ارمغان آوردم...! »

 

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،

باز، بر می گردم...

ـ تو به من می خندی...!

 من صدا می رنم:

              « آی!

              باز کن پنجره را...! »

 

ـ پنجره را می بندی...!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد