سلام ببخشید که یه مدت چیزی ننوشتم

دلم براش تنگ شده بود، دوست داشتم دوباره تو چشمهای آبیش غرق بشم هر چند با زحمت می شد اون چشم های پر نورش را از پشت اون عینک های ته استکانی دید. لباسهام را پوشیدم و رفتم جای همیشگی. یه پارک کوچیک دوتا خیابون بالاتر، یه حوض داشت که دور تا دورش صندلی بود. روی صندلی همیشگی نشسته بود، صندلی که عصر ها رو به غروب بود. وقتی ازش می پرسیدند چرا اینجا میشینه می گفت :
-خورشید وقتی می خواد بخوابه خودش را آرایش می کنه و من دوست دارم ببینمش.
طبق معمول داشت جدول حل میکرد. آروم نشستم کنارش
، اصلاً متوجه نشد. گردنم را دراز کردم ببینم جدول امروزش چی بود. بالای جدول نوشته بود جدولِ اسرارِ زندگی !!! بیشتر کنجکاو شدم ببینم چی هست. شروع کرد به خوندن و جواب دادن ...
۱- بهترین هدیه واسه یه دوست(۴ حرفی)
جواب داد : محبت
۲- کمیاب و قیمتی (۵ حرفی)
جواب داد : عاطفه
۳-کوتاه ولی ماندنی(۴حرفی)
جواب داد : نگاه
۴-میوه ی درخت دلبستگی(۵ حرفی)
جواب داد : جدایی
۵- آخرین داستان نوشتهء عقل(۷حرفی)
جواب داد : دیوانگی
۶-زیباترین گلِ باغ دوستی (۳حرفی)
جواب نداد ؟!
دستاش شروع کرد به لرزیدن
، فقط نوشت ع و دیگه ادامه نداد. قلم از دستش افتاد، روزنامه را گذاشت روی نیمکت، عینکاش را در آورد و گذاشت روی روزنامه. بلند شد و قدم زنان دور شد...
روزنامه و عینکش را برداشتم و برگشتم خونه شب با خودم خیلی فکر کردم تا بتونم جواب اون سوالی را که نیمه تمام نوشت پیدا کنم ولی نتونستم. با خودم گفتم فردا که میرم عینکش را بهش بدم ازش می پرسم .
از اون روز سالهاست که میگذره ولی نمی دونم چرا دیگه نمیاد باهم غروب را تماشا کنیم...نمی دونم بدون عینکش می تونه ببینه یا نه ...
حالا من موندم و یه دنیا سوال و یه امانتی !!!

 

نظرات 1 + ارسال نظر
مانوش چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1384 ساعت 04:44 ب.ظ http://www.taentehahozoor.blogfa.com

سلام .خوبی.متن زیبایی نوشتی.موفق باشی.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد