با درون سوخته دارم سخن!!

دود می خیزد ز خلوتگاه من.
کَس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.
بر تن دیوارها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان ،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.
تیرگی پا می کشد از بام ها :
صبح می خندد به راه شهر من.
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.

نظرات 3 + ارسال نظر
محبوب سه‌شنبه 10 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 04:01 ق.ظ http://noghtesarekhat.blogsky.com

سلام. خوبی؟ متن قشنگی رو گذاشتی در وبلاگ . عکس کوچولو رو هم اساسی وبلاگت رو قشنگ کرده . به من هم سری بزن خوشحال میشم

نادونی سه‌شنبه 10 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 04:14 ق.ظ http://n-a-d-o-n.blogsky.com

سلام...
زیبا بود...
شاد باشید...
تاتا

[ بدون نام ] جمعه 13 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 02:10 ق.ظ

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد