نوشته های یک دوست ...

مگر کدام پروانه از الفت شعله ،پشیمان شد ، که من انکار آینه را ، از آواز آشنای تو باور کنم ؟!

من از همان اول باران بی سؤال ، می دانستم ، باید اتفاقی از گریه ، در راه آسمان باشد ، همه ی همسایگان شب نزدیک به حادثه هم شاهد بودند.
پیش از طلوع آفتاب ، آسمان ابری بود !

من راه خانه ام را گم کرده ام !...... میان راه تنها ،صدای تو ، نشانی ستاره بود که راه را بی دلیل راه ، جسته بودیم !.......

چه حوصله ای !؟......بگو رهایم کنند ..... بگو راه خانه ام را به یاد خواهم آورد !....... می خواهم به جایی دور خیره شوم !....می خواهم سیگاری
بمیرانم!... می خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم " آیا از آن همه اتفاق ،من از سر اتفاق ، زنده ام هنوز ؟!"

 ... دیگر از این همه سلام ضبط شده ، در آداب لاجرم
خسته ام... بیا برویم... آنسوی هر چه حرف و حدیث امروز است ، سکوتی برای آرامش و فراموشی ما، باقیست........
می توانیم ، بدون تکلم خاطره ای ، حتی ، کامل شویم !.... می توانیم دمی در برابر جهان ، به یک واژه ی ساده قناعت کنیم !....من حدس می زنم از
آواز آن همه سال و ماه ،هنوز، بیت ساده ای از غربت گریه را به یاد آورم!.... من خودم هستم / بی خودی این آینه را رو به روی خاطره نگیر !......
"
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است! ؟....... تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم!"

چرا باید از پس پیراهنی سپید ، هی بی صدا و بی سایه بمیریم ؟!

من خواب دیده ام ، شبی در باران ،برادران دریا به دیدنم می آیند ، اما، دیر است دیگر! .........

من از همان اول باران بی سؤال ، می دانستم ، باید اتفاقی از گریه ، در راه آسمان باشد ، همه ی همسایگان شب نزدیک به حادثه هم شاهد بودند.
پیش از طلوع آفتاب ، آسمان ابری بود !

ما به فال حضرت حافظ و اذان گریه ، زاده می شویم ....... بعد بی جهت می رویم زندگی می کنیم.

 

من خواب دیده ام :
ما خوابیم و خواب صبحی نیامده ، می بینیم .
مثلا صبح روزی نه چندان دور،.........
نه چندان دور که سر انجام ، در پاسخ به یک سوال ، مجبوریم...... ، مجبوریم ، زاده شویم !.
و زاده می شویم .......زاده می شویم تا جامه های مردگان خویش را به خاطر یکی ، دو زمستان دیگر ......

 

نگو...!
نگو که دلواپس آسمان و سکوت صنوبر نبوده ای !.....
تو حاضر بودی ،حتی به خاطر یک گلدان تشنه ، با باد بد ،آیند آذر ماه ،آهسته سخن بگویی! .....

نگو که دلواپس بعضی مسائل ساده ،بعضی مسائل معمولی نبوده ای !......
تو حاضر بودی حتی ، به خاطر پرهیز کوچه از سکوت ، با چشم بسته و دل شکسته ، از بن بست گریه بگذری !.....
نگو که دلواپس دفتر نانوشته ی آن همه ترانه ، نبوده ای !....
تو حاضر بودی ،حتی به خاطر یک تبسم ساده ، یک اشاره ی روشن ، هزار بار بی دلیل ، از مشق آن همه شب تیره ، جریمه بنویسی

 

نگو...!
نگو که دلواپس آسمان و سکوت صنوبر نبوده ای !.....
تو حاضر بودی ،حتی به خاطر یک گلدان تشنه ، با باد بد ،آیند آذر ماه ،آهسته سخن بگویی! .....

نگو که دلواپس بعضی مسائل ساده ،بعضی مسائل معمولی نبوده ای !......
تو حاضر بودی حتی ، به خاطر پرهیز کوچه از سکوت ، با چشم بسته و دل شکسته ، از بن بست گریه بگذری !.....
نگو که دلواپس دفتر نانوشته ی آن همه ترانه ، نبوده ای !....

نگو که دلواپس دفتر نانوشته ی آن همه ترانه ، نبوده ای !....
تو حاضر بودی ،حتی به خاطر یک تبسم ساده ، یک اشاره ی روشن ، هزار بار بی دلیل ، از مشق آن همه شب تیره ، جریمه
شوی!....

نگو که دلواپس ارغوان شکسته و پیله های پر بسته ، نبوده ای !....
تو حاضر بودی حتی ، به خاطر یک پروانه ، در شوق ارغوان ، به سهم خود ، از توت بنان تبر ، ندیده ، ترانه بخوانی!.......

قریب به اتفاق ، من از بیاد آوردن بعضی واژگان معمولی می ترسم .
باران ،همیشه علامت رؤیا نیست .
سایه ، همیشه علامت صنوبر نیست .
و شب ،حتی ربطی به راز داری ستاره ندارد!
قریب به اتفاق ، من از بیاد آوردن بعضی واژگان معمولی می ترسم .

بعد از آن همه اتفاق ، آیا تو اعتماد پروانه را از خواب خار باز خواهی شناخت

بعد از آن همه باد وزیده ، از مقابل ناروا ، مرا به جا می آوری، که آخرین پسین را در باران به خانه باز آمدیم؟!.......

باد بود و سوزن کبود ، که از مقابل ناروا می وزید !..

وقتی به درگاه امن خانه رسیدیم که، باز ماه پرده پوش ، آمده بود بالای دیوار همسایه ، نگاهمان می کرد .....

وقت رها شدن سر انگشت گریه ، از گفت و گوی گیسو بود.............!!

اما دیگر فرصتی برای پشیمانی نبود .
حتی یک حرف مشترک ...
یک راز سر به مهر ....
یک علامت آشنا.......!

چرا از لابه لای این همه چشم ، تنها دو چشم خیس من ، خواب معجزه می بیند !؟
حالا فرض که فاتحانه ، به آن سکوت ساده ، برگشتیم ......

فرض که از آن همه آواز و آدمی ، آوازی هیچ از آدمی نیامد ، با این همه ، وقتی که قرار است باران بیاید ، چرا از لا به لای این همه
همهمه ، سراغ از آن صراحت ساده ،نگیریم ؟!

چرا نرویم زیر سایه ی بید و چرا برای دل دریا و آرامش آسمان ، دعا نکنیم ؟!
چرا تا می شنویم شب است ، هی بی جهت به ستاره بد گمان می شویم ؟!

والله از سر سهو است که سایه هامان به خانه باز نمی آیند!

والله از سر سهو است که سایه هامان به خانه باز نمی آیند!

والله از سر سهو است ، که واژگان ساده از فهم لکنت ما می ترسند....!

...و ما بی جهت به خاطر خواب شب، از ابتدای پسین ، ترسیده ایم ....توی راه علائمی از آمدن، علائمی از علاقه به یک مسافر مغموم
خسته ، دیده اند!

ما بی جهت به خاطر بعضی وقایع نیامده ، از این دقایق بی نشان ، دلگیریم ....توی راه علائمی از ماه ، علائمی از آب و از آواز آدمی

...و بیا به فال گشوده ی این کتاب قدیمی فقط از یک جواب روشن کوتاه...به سهم اندک این علاقه قناعت کنیم....

اگر اشتباه نکنم ؟؟!.....اگر اشتباه نکنم به گمانم دارد یک اتفاق تازه می افتد..............

آیا اتفاقی نیفتاده است؟!......
گوش کن!.....گوش کن!....
همه چیز مرور خواهد شد ، اگر بینا باشی ، خواهی دریافت !....این همه ، پایان روزگار ماست!........

,,,,,

دیگر هیچ گلدانی ، حتی ، به لرزشی از یک دست اعتماد نمی کند!.....

یا حتی هیچ چشمی به لبخنی از عادت، قناعت نمی کند......!

وباز هم می دانم که ممکن است توبه ی گرگ ، واقعا توبه باشد !....
ویا هر سلامی، عاری از نشانی طمع باشد ........!

حالا خودت قضاوت کن !... دوست یا دشمن ....! نیمه ی پر یا خالی؟! اعتماد یا شک؟!

وای چقدر علامت سؤال؟!...........
حالا بیا بگذریم ....باز هم بسان تمام لحظاتی که به هیچ از پیشان گذر کردیم ، بگذریم.....

شاید !...شاید در آن دور دست گمشده هایمان جوابی از این همه علامت سوال دریابیم .....!؟

 

به دشواری تحمل لحظه های بر باد رفته ی مان بیندیش .....!

همانطور که من هنوز هم در همین حوالی غریب وهمین ساعات آشنا ، هی آهسته با خود نجوا می کنم.....هی آهسته رو به
سوی سایه سار درختان بید روی همان نیمکت چشم انتظار ؛خیره می شوم ....

همان نیمکت که سر آغازو سرانجام قصه ی ما بود!

همان که هنوز ، معبد ستایندگان معشوقه است ....هنوز جایگاه امنی رو به روی خورشید خسته، برای گریستن ،

اعتراف به مخفی ترین ترانه های مگو و نام های مردگان است.....

همان که هنوز، هنگام گذر از کنارش، قدم هایم را بی اختیار به سوی خود می کشاند...
همان جا که انگار آواز عزیزی از دریا شنیده می شود.....
همان که.....!

 

دیگر همه چیز تمام شد!.....
دیگر همه چیز تمام شد ...و من تمام آن روزهای خیالی را در صندوقچه ی خاطراتم پنهان خواهم کرد ....

حالا فقط گاهی به عقب بر می گردم و بخاطر تمام حماقت هایم با صدای بلند می خندم .... و می دانم قصه ی
ابلهانه ی ما چیزی جز بازی کودکانه نبوده است .....

حالا دیگر تپش قلبی ،حتی از سوی تو، برایم بی معنی ست ......
حالا دیگر مدت هاست که به تو ، به حرفها ، لبخند ها و چشمان به ظاهر معصومت، نیندیشیده ام ....

حتی اگر هر روز و هر ساعت و هر لحظه ، آن سوتر از کمانه ی آبهای دور و هوای نزدیک ، سمت هم آغوشی سایه و
آسمان بلند ، در پس آستین پر سؤال خود ، آهسته گریه کنی!.....

 

حالا دیگر تمام چراغ ها شکسته و تمام قاصدان مرده اند ....

حالا دیگر من به فراموشی مبتلا گشته ام و هیچ طبیبی هم درمانی از آنهمه ، درس های خود ،به یاد نمی آورد ....

حالا دیگر نام تمام کسانم را از یاد برده ام .... حتی اسامی آسان نزدیکانم را....
حالا دیگر نشانی دریا و ایستگاه قرار و طعم بوسه را حتی ، به یاد نمی آورم....

 

کاش بر خطوط باران نخورده ی آن لطیفه ی تلخ، روی آن دیوار باغ رویایی ،که نوشته شده بود :
"
پیش از رسیدن به پل، مسیر خود را مشخص کنید!"
اندکی تأمل می کردیم.....

 

حالا نا چارم بگویم، دیگر از هیچ ترمز نا بهنگامی، آشفته نمی شوم !....
حالا دیگر بیدارم! ... بیدار بیدار! .... و اطمینان دارم به گفته هایم.....

دیگر هرگز از خود سوال نخواهم کرد ،پس کی می شود شبی دوباره باز آیی!.....
دیگر به تو نخواهم اندیشید..... دیگر از آن خاطره ی خواب آخر خرداد، حتی، نشانی هم، نخواهم گرفت.....

حالا دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست ... حتی تو ....!
به راستی چه فرقی دارد، وقتی دیگر، چیزی هیچ، برای کلمه ، برای آدمی، برای آینه ..... فرقی نکند؟!

 

با آنکه مدت هاست اسامی آشنای بسیاری
از یاد باد و از خواب خانه و
از کو کجای کوچه رفته اند،
اما با این همه ، هنوز
ما با خاطرات همان ترانه های عریانیمان در باد
باز از خواب خانه، به کوکنار کوچه می آییم .

 

به کوکنار کوچه می آییم
نامها ،نشانی ها ، آدم ها و دیوار ها را می نگریم ،
بعد هم مطمئنا خسته می شویم .........

من که می دانم این تو بودی که دیشب تا همین صبح گریه و دعا،
بالای سرم بیدار نشسته بودی !
غمگین بودی .... نادم می نمودی.....
غمگین و آزرده از پی اسمی آشنا ......

ولی من،
دیگر نه در کوچه می مانم و
نه به خواب خانه بر می گردم ،

 

پاک خسته ام از حرف گریه ، از خواب آدمی ،
دیگر هیچ علاقه ای به التفات آینه ندارم
حتی به فهم سکوت ، به صحبت سنگ ،
به بود ، به نبود ، به هر چه همین حدود ،
فقط می خواهم کمی ...!

نظرات 2 + ارسال نظر
ما میخواهیم از شعار به شعور برسیم دوشنبه 2 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 06:24 ق.ظ http://www.riyal.blogsky.com



به نام خداوند یکتا
با سلام خدمت شما دوست عزیز
وبلاگتونو دیدیم مطالب خوب و جالبی نوشتین: خوبه نشون میده که برای بهبود هر چه بهتر وبتون دارین زحمت میکشین
برای همین ما تبادل دو طرفه لینک به شما پیشنهاد میکنمیم"""به چه دلیل؟
1= بازدید روزانه سایت ما بیش از 50 نفره و اگه شما هم تو وبلاگ ما باشید صد در صد کسانی هستن که از طریق ما یه وبلاگتون سر میزنن(به بازدیدهامون حتما نگاه کنید )
2= افرادی از نقاط مختلف کشور شبانه روز برای تبلیغ این سایت فعالییت میکنند
کسانی هم هستن که حتی عضو سیستم میشن
%ما شما را هم دعوت میکنیم که شرایط سایت را بخوانید %

3 = هدف اصلی سایت ما جلوگیری خروج بی رویه ارز درسراسر کشور و در کنار آن کسب در آمد
4 = در دسترس بودن دیگر وبلاگ نویسان و رفع مشکلات و یاری جستن ازیک دیگر
5 = معامله عادلانه دو طرفه هم ما و بیشتر شما دوست عزیز
دوست گرامی در صورت تمایل تبادل لینک لینک ما www.riyal.blogsky.com
را با عنوان ((( تنها راه قانونی کسب در آمد در ایران دارای مجوز رسمی از قوه قضاییه ))) تو وبلاگتون بزارین و در قسمت نظرها به ما اطلاع بدین تا ما یلافاصله شما رو در قسمت پیوندها (لینکتونو) بزاریم تو سایت
با آرزوی موفقییت برای شما به امید پیشرفت هر چه بیشتر کشور عزیزمان ایران
شاد. پیروز و سربلند باشید بازم بهتون سر میزنیم

لازم به ذکر است که تاسیس این وبلاگ از تیر ماه ۸۴ به بعد است

..::ســـــــوال::.. دوشنبه 2 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 06:46 ق.ظ http://3oal.mihanblog.com

سلام سلام... وبلاگ من هر بار با یک سوال جدید آپ میشه... خیلی خوشحال میشم جواب شمارو هم بدونم...منتظرم..فدات

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد