باید دیوار چین را هم .....

هیچ گاه نمی شود
شعر شعرهای شیدایی تو را فهمید
وتو
هیچ گاه نمی توانی
صدای ساکت شعر های مرا بشنوی
نه شعور تو 
و نه صدای ساکت من
تنها ما
ما دو کلمه ایم
که باید به هم معنا دهیم
ما مثل دو برادریم
که پنجره ئ اطاقشان را
با هم تقسیم می کنند
بدون انکه از پنجره هیچ بدانند
ویکی بیشتر از دیگری پنجره می گیرد
بدون انکه از پنجره هیچ بداند
وشاید
یکی برای چند روزی
از دیگری
پنجره اش را قرض کند
بدون انکه از پنجره هیچ بداند
و سال ها بعد
پنجره این مفهوم ساده ئ بی الایش را گم خواهد کرد
پنجره که نباید برای این باشد
تا بستر عفاف دو همزاد را ببینیم
بدون انکه از پنجره هیچ بدانیم
نباید تنها برای این باشد
تا برف ها را
باران ها
وافتاب ها را
بفهمیم
بدون انکه از پنجره هیچ بدانیم
من می ترسم !
من می ترسم!
از روزی که
پنجره هارا همه دیوار بگیرد
بی انکه
بناها از پنجره هیچ بدانند
من می ترسم
از روزی که
نه هیچ پنجره باشد و
نه هیچ درخت
من می ترسم
از روزی که گل ها را
تنها با لامپ های فلورسنت رشد دهند
و ترانه های خورشیدی یک شاعر
دفن شود
واز این درخت های بدون اکسیژن
تنها مداد اویزان باشدو
تخته سیاه
ولی مداد بی شاعر به چه کار اید
من می ترسم
از روزی که
پنجره ها پر از دیوار باشد
واسمان گم شود
وشاعر گم شود
صدای شعرهای من
وشعور شعرهای تو گم شود
همه شاعران گم شوند
یک دل دریایی
وجهان گم شود .
دیگر نه اهنگران
نه پنجره سازان به کار ایند
وتنها میله های صاف موازی
برای زندان هایی
که شاعران در ان زندانی اند
پنجره نام گیرد
و چشم های بارانی من
تمام شوند
ودیگر دست های دریایی تو را
پس ندهند
وهر چقدر
پاهایمان
دست ها یمان
وچشم ها یمان
را بگیریم
دیگر اصالت شاعری مان
باز نگردد
وباید
تنها گریستن دانشمندان را
که دیوار ها را می گریند دید
وجهان بی شاعر را
وجهان بی تو ومن را فهمید
دوستی را
که پشت میله ها حبس شده را فهمید
ولی برای دست یافتن
به یک دوست
به یک همسایه
حتی اگر شده
باید دیوار چین را هم خراب کرد

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد