سیب!

این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد .
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
ویرانه نشینم منو بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانة آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را 
تا مردم آزاده بگویند مریزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زادة اضداد ؟
می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار که دندان زدة غم شود ای دوست !
این سیب که نا چیده به دامان تو افتاد
نظرات 4 + ارسال نظر
[ بدون نام ] دوشنبه 25 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 04:10 ق.ظ http://ravayateman.blogsky.com

زیبا بود

حاجیه دوشنبه 25 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 07:15 ق.ظ http://hajieh.blogsky.com

سلام
این بچه بالایی بچه شماست ؟

سفرکرده دوشنبه 25 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 08:00 ق.ظ http://www.safarkarde.blogsky.com

غزلی برای آن فرشته سروده ام که تا ابد از پی آن خواهد رفت!
میدانی حرفی گفته ام که مرا و زندگی را هم تنگ کرده است !
وای که چه دل تنگم ...
دنیای کوچکی ها باز هم نشان داد که خیلی تنگ است ... خیلی...

حاجیه سه‌شنبه 26 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 07:25 ق.ظ http://hajieh.blogsky.com

سلام
همین جوری گفتم ....... میشه بگید چی شده ؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد