او سر سپرده می خواست من دل سپرده بوددم .

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزهارا با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اینکه
او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم
یک عمر می شد اری در ذره ایی بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در ان هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد :
کاش ان غروب هارا از یاد برده بودم

نظرات 1 + ارسال نظر
father یکشنبه 24 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 01:46 ق.ظ http://emilia.blogs.no

موفق باشید

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد