یک سر و یکصد هزار سودا

همیشه یک سر و یکصد هزار سودا بود

و ترس اینکه چه باید کنم ز فردا بود

و گاه لای حقیقت چروک می خوردم

و گاه این دل عاشق قرین رویا بود

همیشه منتظر یک نفر که وسعت او

برای من که به اندازه خودش جا بود

نشسته بودم و باور کنید شاهد من

خیال او و من و صخره ها و دریا بود

پگاه روشن رویش جمال این که شبی

وجود دارد و یا نه ، خودش معما بود

چه روزهای قشنگی که پلک پنجره ها

مدام می زد و در انتظار او وا بود

و کاش این همه ، نه یک شبی فقط تنها

شبی که شعر سرودم براش اینجا بود

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد