آمد , ولی چه آمدنی ! سرد و خسته بود!
یک لایه غم به چهره سردش نشسته بود
این تُرد با وقار , به یک ضربه می شکست
انگار یک نفر دل او را شکسته بود
- ای وای من ! سلام , چرا این چنین عزیز ؟
... اما سکوت کنج لبش تار بسته بود
بر کوه شانه های بلورین , شلال او
این بار از تهاجم غم دسته دسته بود
- خیر است ! باز سراغ من آمدی!
حدسم درست بود , دوباره شکسته بود
با بارش مدام ندامت , شبیه قبل